تبليغاتX
بی نام بمان !

بی نام بمان !

بی نام بودن هم عالمی داره ! تجربه کن !

سلام .......

ای کاش ما هم کارناوال های خیابانی داشتیم تا جوانان ما از عاشورا و تاسوعا برای ایجاد کاراناول های خود استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم نایت لایف داشتیم تا مردم شب های محرم را به عنوان زندگی شبانه استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم سالنهای کارااوکی داشتیم تا جوانان ما از هیات ها برای نشان دادن صدای خود استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم کلوب های اجتماعی داشتیم تا مردم ما از سربندهای قرمز با لوگوی خاص یا حسین برای نشان دادن گروهشان استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم فری فود داشتیم تا مردم ما از محرم برای غذای رایگانش استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم راندوو داشتیم تا دختران و پسران ما از آخر هیات برای قرار ملاقات استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم ریتینگ سرمایه داشتیم تا حاجیان ما از مراسم محرم برای به رخ کشیدن سرمایه و پز قربانی استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم گروههای موسیقی داشتیم تا جوانان ما از مراسم محرم برای تشکیل گروه موسیقی استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم گیوتین داشتیم تا مازوخیستیها از قمه برای کشتن خود استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم تئاترهای آماتوری داشتیم تا جوانان ما برای آرتیست شدن از خوابیدن در تابوت استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم رقص محلی داشتیم تا محلات مختلف از سینه زنی برای حرکات موزون استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم مسابقات دختر شایسته داشتیم تا دختران ما از پشت صف هیات های برای نشان دادن خود استفاده نمی کردند.
ای کاش ما هم مسابقات پاور لیفتینگ داشتیم تا مردهای ما از محرم برای علم لیفتینگ استفاده نمی کردند.
ای کاش ما عقل داشتیم تا مردم از محرم برای انسان شدن استفاده می کردند.........!
" دکتر شریعتی "

 

از این که این مطلب واقعا برای آقای شریعتی باشه مطمئن نیستم ........ ولی حرف خوب رو باید شنید حتی اگه گوینده اش ناشناس باشه ......

 

التماس دعا ....

تکین . در مرز گذر از ۷۰ برگریز نودی و در آستانه اتفاقی نو !

نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/10ساعت 22 توسط تکین| |

تقدیر

نا نوشته ترین وهم آفرینش است

این را از تکه ای آهن آموختم

خمپاره ای

که هرگز عمل نکرد .....

۳۶۵ روز دیگه گذشت ..........

خدا آخر عاقبت بخیرم کنه .........

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/28ساعت 15 توسط تکین| |

هیچ وقت تو زندگیم فکر نمی کردم که بخوام شاهد مرگ کسی باشم که حتی تب کردنش هم برام سخت بود .......

نوشته شده در شنبه 1390/05/15ساعت 14 توسط تکین|

سلام ...... ببخشید که باز هم طبق چند بار گذشته نتونستم جواب کامنت ها رو بدم ...... الان هم فقط فوری اومدم آخرین حرفم تو سال هشتاد و نه رو بزنم و برم ....... امیدوارم سال نو که در واقع آغاز یه دهه جدید توی تاریخه سال خوبی باشه واسه هممون ....... توش یه دنیا خوشحالی باشه ...... یه دنیا خنده ...... یه دنیا سلامتی ........ امیدوارم توی چند ساعت باقی مونده هیچ خانواده ای غم نبینه ....... همه با دل شاد سال نو رو تحویل کنن ...... امیدوارم همه مریض ها زود زود خوب بشن و سال تحویل رو پیش خانواده هاشون باشن .......امیدوارم همه زندانی ها از زندان آزاد بشن و اونا هم پیش خانواده هاشون باشن .........امیدوارم .....

امسال سال تحویل مامان و بابای من پیشم نیستن ....... رفتن خونه خدا ....... شما قدر مامان باباهاتون رو بدونین و از بودن کنارشون لذت ببرید ...... از قول من هم سال نو رو بهشون تبریک بگین ........ برای من هم اون کنار های سفره تون جا باز کنید و یه یادی هم ازم بکنید ...... به خدا اینقدر خوشحال میشم .........

مواظب خوبی هاتون باشید که شما خوبترینید ........   

 

سبز باشید              

تکین . در واپسین ساعات برفریز سال هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی    

نوشته شده در یکشنبه 1389/12/29ساعت 18 توسط تکین|

امروز آخرین چهارشنبه سال هشتاد ونه هست ........

امروز آخرین بیست و پنجم اسفند هشتاد و نه هست .......

امروز آخرین .......

چه قدر از پیشوند آخرین بدم میاد .......

هر وقت میاد پشت هر کلمه ای آدم یه جوری دلتنگ می شه .......

الان منم دلم تنگ شده ....... واسه خیلی روز های زندگیم ........ و آدماش ..........

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/12/25ساعت 16 توسط تکین| |

این دست های ساده و خالی دخیلتان .......

                                                    ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید .......

 

نوشته شده در جمعه 1389/11/22ساعت 0 توسط تکین|

امروز بارون اومد ....... تو قطره قطره اش تو رو دیدم ........

نوشته شده در دوشنبه 1389/11/11ساعت 22 توسط تکین|

سلام ....... یه سلام بزرگ به همه ........ امروز تهران جدی جدی سفید شده ....... ما رو هم تعطیل کردن و چی از این بهتر که اولین روز ترم جدید رو که فیزیک داری تعطیل کنن ....... امتحان هامون هم خدا رو صد هزار مرتبه شکر تموم شد ....... اگر فقط دو روز دیگه ادامه داشت مسلما الان من این جا نبودم ......... تو راه دیونه خونه بودم ........ سری پیش هم طبق معمول نرسیدم جواب یه سری کامنت ها رو بدم ........ واقعا خجولم ......... ببخشید دیگه ....... باشه .......این بار یه شعر براتون می ذارم که اصلا به این سرما نمی خوره ....... ولی امیدوارم خوشتون بیاد ......

 

غروب شد ؛

خورشید رفت .

آفتاب گردان به دنبال خورشید می گشت ؛

ناگهان ستاره ای چشمک زد .

آفتاب گردان سرش را پایین انداخت ...

گلها هرگز خیانت نمی کنند .....

ولی .... پس چرا تو .....

مگر تو جزو گلها نبودی ؟!......

 من که این شعر رو خیلی دوس می دارم ....... یه دوستی به نام غزاله این رو بهم داد ....... غزاله مرسی ........ بهتون کلی خوش بگذره ........

سبز باشید               

تکین .در مرز گذر از ۲۷ برفریز هشتاد و نهی و در آستانه اتفاقی نو

نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26ساعت 9 توسط تکین| |

سلام ....... دلم براتون تنگ شده بود ....... بابت کامنت هایی که نتونستم جواب بدم عذر می خوام ...... چند وقت بود زیاد نمی اومدم ....... این مطلبی که می خوام این دفعه براتون بذارم از یه نویسنده ای که خودم تازه باهاش آشنا شدم ...... توسط دوستام ...... کتاب هاش خاص اند ...... امیدوارم خوشتون بیاد ........ این مطلب رو دوست دارم به یاد پدر دوستی بخونید که ۵ روز پیش به جرم آزادگی ترور شد ...... و الان هم پیش خداست .......

به دست هایم زنجیر زدند                تا به اسارتم گیرند .

                  از دست گذشتم                       که آزاد بمانم .

                           پاهایم را به زنجیر کشیدند                  تا به اسارتم گیرند .

                                  از پا نیز گذشتم                           که آزاد بمانم .

                                      زنجیر را به گردنم انداختند              تا به اسارتم گیرند .

                   دل و مغزم به هم ساختند و                به من

                                                   آزادی جاودان بخشیدند .

                                                                                هرمز انصاری

 ازتون می خوام برای شادی همه آدم هایی که برای آزادی و آزادگی از ابتدای تاریخ تا الان جونشون رو از دست دادن یه صلوات بفرستید ........ فکر کنم این کمترین کاریه که ما می تونیم در حقشون بکنیم .....

 سبز باشید                                     

تکین . در مرز گذر از ۷۱ برگریزهشتاد و نهی و در آستانه اتفاقی نو            

نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/11ساعت 22 توسط تکین| |

جمله یادگاری که فرزاد حسنی توی شب تولد خودش برای دوستش نوشت:

شب تولد آدم، مثل یه قرار اعلام نشده است که همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی.

این دوستان نامنتظر گاهی حتی سابقه ی رفاقت هم ندارن ولی اون شب میشن رفیق جونی!

شب تولد آدم ،مثل یه قرار بی قراره. چقدر خوبه وقتی این قرار شگفت زده ات می کنه.

تکین. در مرز گذر از بیست و هفت برگریز هشتاد و نهی و در آستانه اتفاقی نو

نوشته شده در سه شنبه 1389/07/27ساعت 21 توسط تکین| |

Design By : Night Melody